تبليغاتX
گفته ها و ناگفته های یک دل تنها
به دنیای گفته ها و نا گفته های من خوش آمدید. به امید ساختن دنیایی زیباتر

لحظه ها چقدر سریع می گذرن!!!

همیشه از گذر زمان وحشت دارم!

 یاد کارای نکرده و عقب افتاده می افتم! یاد آرزوهای برآورده نشده!! یاد معصومیت از دست رفته! یاد افکار

دگرگون شده! یاد همه و همه!

امروز تو سالن مطالعه به سارا گفتم: احساس می کنم دچار چندگانگی ارزشی شدم! دیگه به خیلی

چیزهایی که قبلا اعتقاد داشتم اعتقاد ندارم! احساس می کنم خیلی از اعتقاداتم مال خودم نیست! یه

سری القائات ذهنی ئه که بهم تزریق شده!

بعضی وقتا اسمش رو می ذارم رشد فکری! بعضی وقتا بهش می گم جوگیری!!!

وقتی خودم رو با ده سال پیشم و یا حتی کم تر! دو سه سال پیشم مقایسه می کنم می بینم خیلی از

لحاظ فکری تغییر کردم!

حتی می بینم کسانی که در شکل گیری باورها و اعتقادهای من سهیم بودن اون ها هم حالا همه چیز

رو کتمان می کنن! و حالا من می ترسم! از ده سال دیگه! که اون موقع  هم عقاید و اعتقادات امروزم رو

به کلی کنار بذارم و به این نتیجه برسم که این ها هم افکار من نبوده! این ها هم مال بقیه بوده! تحت

تاثیر جامعه بوده!

 

جالبه وقتی این ها رو به سارا گفتم با تعجب گفت: من و تو از این لحاظ هم شبیه همیم! منم جدیدا

دچار این چندگانگی شدم! ولی خب شاید علتش این باشه که مردم ما رو از لحاظ دینی در سطح

پایینی نگه داشتن؟ و از همون اول تفکر رو تو حوزه ی دین وارد نکردن! دین و مذهب و اعتقادات شد یه

امر کاملا تقلیدی!

 

می گم: نمی دونم! از یه طرف هم تو گوشمون خوندن که شیطان برای از بین بردن باورهای آدمی ابزار

توجیه رو براش مهیا می کنه!

یادم میاد زمانی رو که با خودم می گفتم: فلانی که اولش همچین آدمی نبود! چرا یهو پشت پا به همه ی اعتقاداتش زد؟

ولی حالا دیگه برام عجیب نیست! چون که خودم هم دچار نوسان فکری شدید شدم! 

برای همین از گذر زمان می ترسم! از این که عمر تموم بشه و بفهمم که یک عمر تحت تاثیر افکار و

باورهای   دیگران زندگی کردم!

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود!

از گوشه ای برون آ! ای کوکب هدایت

 

****************

آره دیگه! چی فکر کردین؟ فکر کردین من و سارا فقط می شینیم  صبح  تا شوم در باره ی بهروز و

سلجوق و ... اون شوهر خیرندیده مون صحبت می کنیم؟

مرا با بهروز و غیر بهروز چه کار است در حالی که فردا جایگاه آدمی گور است؟!!!!

دیروز آخرین جلسه ی آزمایشگاهمون بود! همه مون دست و پا چلفتی بازی رو به حد اعلی رسوندیم!!!

قبل از شروع آزمایش پویا گفت: من از همتون بزرگترم!!!! ظرف ها رو باید شما ها بشورین!! (تو این

آزمایش باس ارلن و بشر و ... می شستیم!) سارا گفت: نخیر! من بزرگترم! دیگه اومدیم تاریخ تولدها رو

گذاشتیم کنار هم دیدیم سارا از همه بزرگتره! بعدش پویا! بعدش من! بعدش سولماز!!

خلاصه سارا شد مامان بزرگ! من شدم خاله! پویا شد دایی! سولماز هم شد نوه!!

سارا آستینای صورتتیش از رپوشش زده بود بیرون! می گفتیم عجب ننه بزرگ جلف و اسپرتی هستی!!

یا وقتی موهاش بدجور از زیر مقنعه می زد بیرون بهش می گفتم: مامان بزرگ! اون موهای فادر داگت

(البته معادل فارسی کلمه!) رو بکن تو!!!!

آخرش داده ها رو دادیم پویا بنویسه من و سولماز و سارا رفتیم به ظرف شستن!!!

حالا سینکشون خراب بود مجبور بودیم روی زمین ظرف بشوریم!

من کف می زدم سولماز آب می کشید!! سارا هم شیر آب رو گرفته بود!

سولماز می گفت: ای ننه!!! مهندس شدیم که ظرف نشوریم!!!!

گفتم: اتفاقا مهندس شدیم که تمیز تر و با دقت تر ظرف بشوریم!! اصلا از روز ازل کنار اسم ما نوشتن

ظرفشوری!!!! نکردن یه کم اون ور ترش یه شوهر بنویسن!!

 

سارا می گفت  خوبه یه فامیلی بیاد ما رو این جا در این وضعیت ببینه!!!

بعد هم ازمون چند تا عکس در حال ظرف شستن گرفت!

یه جا این سولماز و سارا  داشتم حرف می زدن گفتم: بسه دیگه!! کلفت هم این قدر پر حرف!!! کارتون رو بکنین!!!

بعدش هم رفتیم  کنار دستگاه ها عکس گرفتیم!!!

و این بود خاطره ی آهخرین ازمایشگاه عمـــــــ**لیات واحد!

********

وقتی از سمت دانشگاه به طرف ایستگاه اتوبوس می ریم از یه پارک کوچیک رد می شیم!!

همیشه ی خدا هم تو این پارک سوژه های جالب وجود داره!!!

منظورم از سوژه های جالب همین لاوهای گوگولی مگولی هستن که کنار هم نشستن و با هم دیگه

مثل قناری زر می زنن!!!

معمولا شنیدن حرف هاشون خالی از لطف نیست! البته این استراق سمع یه جور توفیق اجباری ئه! اگه

نه شما که می دونین!  ما که اصلا فضول نیستیم!!!

یه بار یه دختری کنار یه پسری نشسته بود و بهش می گفت: اگه این دفعه بفهمم نماز صبحت قضا شده

دیگه جواب تلفنات رو نمی دم!!!

یه بار دیگه یه پسری با یه لحن نازکشی فوق العاده تصنعی به دختر کنار دستیش می گفت: ببین

خانومی! تازگی خیلی بداخلاق شدی ها! پشت سر هم قهر می کنی! دعوا می کنی!!!

 

من و سارا هم بعضی وقتا شیطتنمون گل می کنه و زمزمه وار می گیم: دیوغ می گه!!! داره خرت می

کنه بدبخت!!

 

جالب ترین سوژه مال دیشب بود!

 

من و سارا داشتیم راه می رفتیم و یه دختر و پسر پشت سرمون بودن! ما فقط صداشون رو می

شنیدیم!!!

 

از نوع صحبت کردن پسره فکر کنم اوایل آشنایی شون بود ! پسره می گفت: شاید باورت نشه!!! ولی من

تو عمرم تا حالا به هیچ دختری نگاه نکردم!!!!!

همون جا سارا در نهایت تابلویی سرشو برگردوند  و با تعجب پسره رو نگاه کرد!!!

پسره هم به دختره گفت: ای بابا!!! تا یه حرفی می زنی ده نفر بر می گردن نگات می کنن!!!!

 

یه کم که فاصله گرفتیم گفتم: لااقل می خوای دل دختر مردم رو به دست بیاری چار تا دروغ درست

حسابی تر بگو!!!! یعنی چی که تا حالا هیچ دختری رو نگاه نکردی!

 والا من که خودم دخترم و از اول فرشته خو و پاک طینت و چشم و دل تمیز!!! خلق شدم نمی تونم

همچین ادعایی بکنم که تا حالا هیچ  مذکری رو نگاه نکردم!!! چه برسه تو که از اول هم با کلی غرز (=

غریزه!!)  و مرض به دنیا اومدی!!!!

در ثانی! نگاه نکردن به دیگران که هنر نیست! نگاه کن اما با دید انسانی!!!!

هی آدم این حرفا رو می شنوه و قند و چربیش می ره بالا!!!

اصلا مردای ایرانی کلهم اجمعین! پر مدعاو خالی بند هستن!! (حالا با بلانسبت و دور از جون گفتن مشکل آقایون مجازی برطرف نمی شه اگه نه می گفتم!!!)

بنا به تحقیقاتی که کردم بهترین مردهای دنیا  مردهای اسکاتلندی هستن!! تصمیم گرفتم همسر آینده

م رو از این دیار انتخاب کنم! فقط باهاش شرط می کنم باید دامنش رو در بیاره!!!

البته باز هم باهاش شرط می کنم دامنش رو که درمیاره باید یه شلوار  پاش کنه!!!!

 

****************

امروز داشتم از زیرگذر رد می شدم که دو تا پسر فنچ!!! (همون دبیرستانی!!!) روی یه دوچرخه سوار بودن

و از قضا فرمون از دستشون در رفته بود!!!

حالا من هم تو مسیر اینا قرار گرفته بودم!

اونا هم داد می زدن خانم برو اون ور!

من هم که در این جور مواقع علاوه بر دست و پا چشم و گوش و سر و گردنم هم گم می کنم همه ش

می رفتم جهتی که نباید می رفتم!!!!

اون دو تا بیچاره داد می زدن: ای بابا! خانم چرا می ری این ور! خب برو اون ور!! باز من بر عکس می

رفتم!!!! همش می رفتم تو لاین دوچرخه شون!

خلاصه بعد از این که از مهلکه نجات پیدا کرده بودم صدای خنده هاشون رو می شنیدم!! می گفتن: ای

بابا! این کی بود دیگه؟!!!!

***************

 

 

این هم از ماجراهای امروز و دیروز و روزای قبل!

 

عید غدیر رو پیشاپیش به همه ی دوستان  عزیزان تبریک می گم!!

 

تولد الهام عزیز و دوست داشتنی مون   رو هم از همین جا تبریک می گم و امیدوارم 1200 سال عمر باعزت داشته باشه!!!

 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
 درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
 جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
 یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
 قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
 یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
 ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
 یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
 به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
 نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
 نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
 به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
 در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
 چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
 پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
 بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
 در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
 درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
 اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
 کلید در امید اگر هست شمایید
 درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
 رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
 به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
 گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید
                                                                         هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:31  توسط حمیده | 

 

نه این که فکر کنین برگشتم واسه منت کشی! نه!!  اومدم یه سری وسایلم رو بردارم!! وگرنه من و

نازکشی؟!! کلا!!!

راستش همین که اهل نازکشی نیستم گفتم پست این دفعه رو تو بلاگفا بنویسم بلکه این پرشین

غیرتی بشه دست از این ادا اطوارا برداره!!!

ولی خب! این جا هم جای موندن نیست!!! این جا زمانی مال گفته های یه دل تنها بود! حالا این دل کلی

شلوغ شده!! گیر کرده که میون این همه خوشگل کی رو انتخاب کنه؟ به کدوم بگه آره! کدومو جواب

کنه!!!

بگذریم!!! حالا بعدا  یه فکر اساسی می کنم!

به غیر از سلامتی دیگه چه خبرا؟ 

اگر جویای احوال ما هستید که باید بگوییم ملالی نیست جز   در آمدن دندان عقل و درس ها و  گم شدن

گوشی و (حالا درسته مال یه ماه پیش بود ولی هنوز فراموشش نکردم!!) و  یک سری غم های نهانی!! و صد البته غم دوری یاران!

سر پیری دندون در آوردنم چی بود دیگه! من الان باس دندونای بچه م در بیاد!!

اقتضای سنی هم اجازه نمی ده بریم از این چیزای پلاستیکی هست که واسه خارش لثه می کشن به

لثه ها!!! از اونا بگیریم!! در ثانی! گه بگیریم هم یا خفه می شیم یا حداقلش بالا میاریم! چون دندون عقل نزدیک حلقه!!

 

************

و اما اخبار دانشگاه!

 

راستی قبلش تا یادم نرفته جریان اون خواستگار لوله کش سارا رو هم تعریف کنم!!! البته طرف لوله کش

نبود منتها چون مقارن شد با لوله کشی خونه ی ما این طوری ازش یاد کردم!!

روز خواستگاری طبق قرار قبلی زنه!!!  (مادر داماد!) تنها میاد خونه سارا اینا!!! البته تو مشهد تا حدی

رسم قدیمی هست که جلسه ی اول خواستگاری  رو فقط مامان پسر میاد !

حالا این سارای ما هم پیله کرده بود خب پسر رو هم بیارن دیگه! مگه من شی ام؟ مگه من کالام؟ مگه

من فروشی ام؟  ( فکر کنم تازگی ها سریال زیاد نگاه می کنه!!!) 

خلاصه مامانه میاد و می شینه کلی حرف می زنه و می ره!!!

بعدا کسی که این خانم رو فرستاده بود به سارا می گه مامان پسره گفته: من به خاطر این دوباره

تماس نگرفتم چون دختره خیلی سنگین بود!!!! من دوست دارم عروسم اهل خوش وبش و بگو بخند باشه!!!!!!!

یعنی به این می گن خر شانسی!

اگه این خانم یه بار واسه تحقیق پا می شد میومد دانشگاه سارا رو دائما در حال رکوع می دید!!!! چون

ما وقتی می خندیم صاف و باکلاس وانمیستیم که! تازه اون لحظه مرز بین دهن و بنا گوش واسه هیچ

بیننده ای مشخص نیست!!!  یا اون روز تو آزمایشگاه  در کمال سرخوشی داشت ادای دون دون رو واسه

 پویا (شاگرد اول ۸۵ ی ها )در می آورد!!!

 پویا می گفت دستگاه استدی شده! سارا می گفت نه نشده!!!

اون هم می گفت چرا شده!!! سارا گفت شما هم مثل دون دون می مونین! همه ش می خوان وسوسه

کنین که ازمایش رو سمبل کنیم!

پرسید دون دون کیه دیگه؟

گفت همون برنامه ی السون و لسون!!

گفت: من اصلا ندیدم تا حالا!!!!

حالا سارا انگار که داره یه مطلب علمی رو توضیح می ده: دو تا داداش بودن!!! بعد یه دون دون بود که به

اینا می گفت بیان شیرینی و شکلات بخورین!!! همه ش هم می گفت: من دون دونم!!! (دقیقا با لحن دون دون)

از آخر هم این شازده نفهمید سارا چی می گه!!!

 

خلاصه!

 این که با سارا تصمیم گرفتیم به فکر یه زندگی مستقل باشیم! البته این تصمیمون به آینده ی ارشدمون

بستگی داره!!!

به سارا می گم: غصه نخور سارا! با هم می ریم یه شهر دیگه! یه زندگی مجردی دو نفره رو شروع می کنیم!

سارا می گه: آره!!! تازه اون جا ننه بابا بالا سرمون نیستن می تونیم غلطای زیادی کنیم!!

می گم: آره!! می رم از این کیس های خفن تور می زنیم!!!

سارا: فکر کن!!!!!!! طرف رو تلکه می کنیم! هر روز یه بهانه داریم واسه کادو گرفتن!!! مثلا می گیم فردا

ولنتایمه!!!!!! من کادو می خوام!!!

من» آره! اون یارو هم می ره یه دونه از این عروسک کوچولوهای الکی پلکی از یه بساطی می گره

بهمون می ده!

سارا: نه دیگه! می ریم سراغ موردهای لارج!!

می گم: نمی خوام رویاهاتو خراب کنم عزیزم!!! ولی موردهایی که گیر ما بیاد در حد همون خرس های

کوچولو بیش تر مایه نمی رن!!! تازه با خودشون می گن اینا شهرستانی ان!! چیزی حالیشون نیست!

 

و  چنین شد که  واقع نگر شده و بی خیال زندگی مستقل شدیم!!

*****

گفتم ولنتایم یاد یه خاطره  دیگه افتادم! موقعی که دبیرستانی بودم و تازه اینترنت تو خونه ها اومده بود و

( باز نگین: هو هو!!!  ما از موقع مهدکودک اینترنت داشتیم!!!) خلاصه ما تازه واسه خودمون ای میل یاهو

درست کرده بودیم و کلی احساس شخصیت می کردیم و  خوشحال به همه جا میل می زنیم! از شرکت

شیر گرفته تا بقالی محل!

هر از گاهی هم واسه اندیشه سازان میل می زدم(همین که انتشارات داره واسه کتابای کنکور)

حالا این قدر هم اعتماد به نفس داشتم که ای میل هامو زبان  انگلیسی اصیل!! می فرستادم!!

یه بار خواستم براشون کلاس بذارم که من خیلی اهل ترکولجی و این حرفام براشون فرستادم: شما چرا

برای خودتون ساید!!!!! درست نمی کنین!! اگه ساید!!! داشته باشین خیلی خوبه و فلان و ..! خلاصه ده

بار این کلمه ی ساید رو به کار بردم!!!!!!!

بعدی که ای میل ارسال شد یادم اومد اون سایته!!!! نه ساید!

دیگه خلاصه از اون به بعد تغییر هویت دادم و با یه آی دی دیگه پیشنهاداتم رو ارسال می کردم!!!!!

 

********

آقا اون روز پشت در کلاس بچه های دکتری واسته بودیم! در کلاس هم باز بود! استادشون هم همون

استاد خوشگله بود!!!!

بهروز هم با چند تا از دوستاش یه جا واستاده بودن هر و کر راه انداخته بودن!

یهو استاد کلافه شد گفت: خانما لطفا ساکت! بعد اشاره کرد به بهروز اینا گفت: آقایون! شما که بدتر از

خانما هستین!!!! بفرمایین بشینین!!!!! کلاس رسمی ئه!!

آی کیف کردیم!!! آی عشق کردیم! آی حال کردیم قیافه ی کنف شده ی این بهروز رو دیدیم!!!!

**************

یه استاد بانمکی داریم هم فامیل میرحسین!!!

این از این استادای استخون دار دانشگاس! یعنی از ایناس که سابقه داره و خیلی وقته عضو هیئت

علمی ست و خلاصه واسه خودش بیا برویی داره!!!

هر جلسه که سر کلاس هستیم از کل بچه ها تشکر می کنه!

می گه خیلی ممنون که تو کلاس من حاضر شدین!!! حالا از اول ساعت ده بار تشکر می کنه!! من یکی

که بعضی وقتا باورم می شه که چه لطفی در حق استاد کردم!!!

اون روز یکی بچه ها دیر اومد به کوئیز نرسید حالا جلسه ی بعد که شده استاد می گه: اصلا نگران نباش

آقای فلانی!!! اصلا تاثیر اون نمره ی کوییز رو برات در نظر نمی گیرم!  حالا آقای فلانی اصلا یادش نبوده که جلسه ی پیش کوئیز نداده!

ا کل 5 تا  کوئیزش اگه یه نمره یا دو نمره  داشته باشه!!

به هیچ وجه هم  دوست نداره درس بده! دوست داره بیش تر شوخی کنه و بخنده!  یه خنده هایی می

کنه دل آدم غنج می ره!! (استاد ۴۴ سالشه!! گفته باشم!!!)

قراره یه پنجشنبه ما رو ببره بازدید بهومون شیرنی بده!!!

بهش می گیم استاد! شیرینی چیه! ما رو شیشلیک مهمون کنین!

می گه: این طوری حقوق یه ماهم رو باس بدم! بعد خانمم طلاقم می ده!!!

حالا ما عقب کلاس می گفتیم: چه بهتر!! این همه دختر ریخته!!! تازه جوون تر و (حالا شاید خوشگل

تر!!) از زن ایکبیری شما!

وقت رسمی کلاس یک ساعت و نیمه ما رو سر یک ساعت و بیست دیقه ول می کنه!! تازه باز هم

معذرت خواهی می کنه که زیاد نگهمون داشته و خسته مون کرده و...!!!!

امروز کلاس تموم شده بود داشت تخته رو پاک می کرد ما هم داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم

بریم از کلاس بیرون! بعد استاد گفت: یه وخت کسی معطل من نشه!!! من خودم تخته رو پاکم می کنم می رم!!!!

یعنی من تو کلاسایی این ده بار می گم: بگردم الهی!!!

******************

 

راستی دوستان!

ببخشین که بعضی وقتا به وبلاگاتون سر نمی زنم و  کامنت هاتون بی جواب می مونه!

عوضش شما هم واسه این که منو شرمنده کنین پشت سر هم سر بزنین و کامنت بذارین!!! بعد بررسی

کنین  که آثار خجالت و شرمندگی رو در رخسار  من می بینین یا نه!

 

جدا از شوخی ببخشین!  ( کی بود الان تو دلش  گفت کله پخشین؟!!!)

 

ولی بعضی وقتا سرعت کم و ضیق وقت (ضیق رو درست نوشتم؟!) و یه سری عوامل آدم رو بی معرفت

جلوه می ده!!! مشابه  همون عواملی که سارا رو سنگین جلوه داد!!!!

 

************

 

دو هفته پیش کتاب "عشق روی پیاده رو" نمی دونم شاید هم بود "پیاده رو روی عشق!"  یه همچین

چیزی نوشته ی مصطفی مستور  رو خوندم!

بماند که معنای ملموس و قابل توضیحی برای داستان هاش ندارم ولی خوندنش رو برای دوستانی که یه

کم یه جوری ان!!! توصیه می کنم!!!

مطالعه ی کتاب "اصول و کاربرد کنترل اتوماتیک فرآیندها " رو هم  به دوستانی که در اثر ناملایمات زندگی

به "خودآزاری " یا همون مازوخیست مبتلا شدن!!! و همچنین دوستانی دچار کم خوابی هستن! توصیه

می کنم !  اگر کسی خوند و یه چیلیکه!!!  از این کتاب فهمید به من هم بگه! چون سه شنبه امتحانش رو دارم!

 

******

خب من برم دیگه!

شعر آخر این پست رو  که می ذارم امیدوارم  که تغییر فاز ندادین و هالی به هولی نشین (البته هالی به

هولی شدن این جا بار معنایی مثبت داره!)  از عمدی طولانی گذاشتم که حال خوندنش رو نداشته باشین.

 

 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

...

پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.

...

خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:36  توسط حمیده | 
http://mypinktimes.persianblog.ir/post/15/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:54  توسط حمیده | 
http://mypinktimes.persianblog.ir/post/14/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:17  توسط حمیده | 
http://mypinktimes.persianblog.ir/post/12/
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:53  توسط حمیده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن.

پیوندهای روزانه
زیباترین دختر آلمان
طنز نوشته های مستر هالو
محاسبات آن لاین مهندسی شیمی
فصل فاصله (دکتر ترکی)
وبلاگ خلیل جوادی
طنز های زهرا دری
پازل
آوای آزاد
سایت اشعار کلاسیک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
آن سوی پنجره
دست نوشته های یک بانوی مسافر
گاه نوشته های یک متفکر
زنجیر عشق
کلبه ی کوچک من (نازنین خانم گل)
افاضات مریم
مادر...معشوقه...همسر
روزنوشته های یک معلم
گیلاس خانمی هستم
شکلات تلخ
ایران من
یادداشت های یک جوان ایرانی
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
یادداشت های یک گلابی دیوانه
هوای آلوده
شراگیم
روزنگارنامه (خانمی)
بغض مهتاب (خیال تو)
شبنم سحرگاهی (یاس عزیز)
درخت بدون سایه
من دیوانه نیستم
کافه پیاده
شاعری آرام
هم اندیشان امروز
صاحبدلان (دینای عزیز)
با هم باشیم (مرسده ی جدید!!)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM